کلاسهای نقاشی و خوشنویسی

 

 

تدریس خوشنویسی ، نقاشیخط و نقاشی رو شروع کردم . بعد از یه وقفه یکی دو ساله . تدریس رو دوست دارم . مخصوصا وقتی که مجبوری از روی درد ،  رنگ رو روی بومی که هیچ گناهی نداره پرتاب کنی و این نحوه از خالی شدن رو به دیگران هم یاد بدی . وحشی . شاید خشمگین و گاهی خام و بی اراده . 

 

 

 

 

نمیدونم تلفن بگذارم یا نه . ولی اگه کسی مایل به شرکت در این کلاس ها بود میتونه فعلا از طریق ایمیل ،‌ فیس بوک و یا کامنت ها اقدام کنه تا بعد .....                        

nader_beglou@yahoo.com

 

  
نویسنده : خواب های یک آدم بیدار ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢
تگ ها :

من دیگر با خودم حرف نمی زنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

در باره کتاب:  من دیگر با خودم حرف نمی زنم


نویسنده : علی حاتم

 

 

شخصیت های این کتاب با یکدیگر حرف نمی زنند . دیالوگ های بین آنها ، به مونولوگ هایی می ماند که در ذهن دارند و در اغلب موارد ربطی به سوال و یا جواب طرف مقابل ندارد . آنها در هیچ وضعیتی قادر به ارتباط با دیگری نیستند . تلاش آنها برای گفتگو بیش از هر چیز کوششی است برای بیان کردن و حرف زدن ، نه ارتباط و یا انجام گفتگویی دوجانبه . بیشتر مشغول دغدغه های ذهنی شان هستند ، تا برقراری ارتباط با مخاطب و یا شریک زندگی خود . گوینده هستند ، نه شنونده . صحبت هایشان نجواهایی است از آنچه در ذهن دارند ، بی هیچ ارتباطی با طرف مقابل . پیوندی عاطفی و یا احساسی بین شان برقرار نمی شود و همه چیز ادامه آن روندی است که از روی عادت به آن گفتگو می گوییم !! واژه ای که در واقع هیچ معنایی ندارد و به هیچ دیالوگ دو جانبه ی حقیقی ای میان افراد منجر نمی شود  .   

رابطه ی خوش آیندی میان شخصیت های داستان شکل نمی گیرد و کاراکترها چاره ای جز قبول این همزیستی ناگزیر ندارند . کسانی که حتی دلائل این اجبار را چون بسیاری دیگر نمی دانند و در نهایت چاره ای جز پذیرش این وضعیت به ظاهر نا متعارف اما حقیقی ندارند . هستند و این تنها واقعیت موجود میان تمامی آنهاست . فرد مقابل شان را  به این دلیل تحمل میکنند که گویی تقدیرشان است و نه انتخابشان . طنز تلخ و سیاه این رفتار و این گونه ارتباط در این نکته نهفته است که همه آنها از تنهایی می ترسند و اجبارشان برای درکنار هم بودن تنها برای فاصله گرفتن از این تنهایی است . تنهایی ای که با حضور دیگری نیز رفع نمیشود و تلاشی است بیهوده که درنهایت همچون تقدیری تلخ به شکست می انجامد . این یگانه دلیل ارتباط با دیگری در مقام همسر ، دوست و یا ‌شریک است . آنها در وضعیتی ناخواسته و تحمیل شده ، گویی بخشی از دوران محکومیتشان ( به عنوان انسان ) را سپری میکنند و انگیزه ای برای درک و یا دلیل ِتغییر ؛ ساخت ‌آینده ، پیشرفت و یا فهم معنای زندگی خود و یا دیگری ندارند . موجوداتی معنا باخته که معجزه ؛ ارتباط ، جهش علمی ، لحظه موعود و عشق ( که در داستان های مختلف به آن )  اشاره می شود ؛ چیزی جز دستاویزی برای فرار از شرایطی که در آن بسر می برند ، نیست . بهانه ای برای فرار از هستی ناخواسته و ناگزیرشان . دستاویزی که در نهایت به ضد خود بدل میشود و روایتی میشود از حکایت تلخ انسان های موجود در این مجموعه . روایت هایی که بزرگترین ویژگی آنها تصویر انسان هایی است که هیچ امیدی جز قبول همین وضعیت گروتسک  ندارند . نا امید و تنها . خسته و پوچ . معنا باخته و ابزورد .

...............................

...............................

 

  
نویسنده : خواب های یک آدم بیدار ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٢/۱۸
تگ ها :

برای تو .........

 

 

لایه های نرم ماسه زار های به سنگ نشسته را گریزی نیست

وقتی که دریا خشکیده باشد

                  ... وقتی به خویشتن آلوده ایم دست هایمان را !!

                          موج میزند تاریکی در پژواک نبودنت

                          بس کن اینهمه نیامدن را

                                        من از تکرار تو آب می شوم

                                                            وقتی که نفس نفس میزند پیراهنت

                                                                            از پیچ و تاب های نرم نسیم

................................................


 شعر از . اسحق فتحی دوست نادیده ام  که بسیار خوشحال و مفتخرم  از آشنایی با ایشان .  بر گرفته از وبلاگ دستی بر آتش هنر

...................

احساسی داشتم از خوندن این شعر که قابل بیان نیست . چرا که به قول دریدا " معنا کردن ادبیات کفر است "  .

به تو تقدیم میکنم .

  
نویسنده : خواب های یک آدم بیدار ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱
تگ ها :

تبریک عید

 

 

سال نو رو به همه تبریک میگم . این سال رو دوست دارم و به نظرم سال مهمیه . امیدوارم برای همه شما هم اینطور باشه . جای خیلی از دوستان رو که پیشمون نیستند ، خالی میکنم و برای همه  ،  شادی ؛ موفقیت و سبزی رو  آرزو میکنم . به امید روزهای بهتر ، شاداب تر و امیدوار کننده .

 

  
نویسنده : خواب های یک آدم بیدار ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱
تگ ها :

یک داستان کوتاه از یک نویسنده ناشناس آفریقایی که دوست عزیزی برام فرستاد .

 

 

مادرم پشت سرم نشست و سرم را به سینه اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت .
گفت:«گازبزن».از ترس خشک شده بود
من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی -شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود- با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای- با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش ماننده نگاه مرده‌ای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند .
فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم ادرار کنم درد شروع می‌شد. حالا می‌فهمیدم چرا مادرم می‌گفت زیاد آب و شیر ننوش. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخم‌ها از هم باز می‌شد، کار دوخت و... دوز باید دوباره انجام می‌گرفت .

اولین قطره ادراری که از من خارج شد، انگار اسید پوستم را می‌خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون- در زمان پریدی- باز گذاشته بود. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است .

هر هفته مادرم معاینه ام می‌کرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملا هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود. مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملا بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود …زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار، آن را از هم می‌درید.

......

وحشتناکه نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : خواب های یک آدم بیدار ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۸
تگ ها :

خاطره ی یک روز برفی

از پنجره بیرون رو نگاه میکنم . داره برف میاد . یکدست و سفید . روی زمین نشسته . روی باغچه خونه مون  . روی درخت ها و زمین .  همه جا سفیده . سفید ِ سفید . کمی گشنمه و هوس خوردن ساندویچ میکنم توی این سرما . شاید بهانه ای باشه برای بیرون رفتن . کل امروز رو خونه بودم . دلم برف میخواد و سرما . هوس بیرون رفتن میکنم . هوس برف وقتی روی سرم میباره . هوس خوردن یه ساندویچ داغ توی این سرما . دلم میخواد سرما رو با گوشت و استخونم حس کنم . شال و کلاه میکنم و بعد از مدت ها شال گردنم رو دور گردنم میپیچم و کاپشنم رو تنم میکنم .  این کاپشن رو دوست دارم . یه عزیز برام فرستاده . از یک جای خیلی دور . همیشه با پوشیدنش احساس خاصی به من دست میده . احساس گرما و حفاظت و یه کم خوش تیپی . با پوشیدنش دلم براش تنگ میشه . دلم میخواست اینجا بود . یاد حرفهای دیشب افتادم . تمام امروز رو به اون فکر کردم . خیلی آهسته صداش میکنم و دوباره به آینه نگاه میکنم . خوشم میاد . از همه چی . خودم ، لباسها و شالگردنی که دور گردنم پیچیدم و کاپشنی که روی همه اینها تنم کرده ام  . خیلی وقت بود که خودم رو برای بیرون رفتن به این شکل آمده نکرده بودم . میرم بیرون . برف میاد . زیاد . سریع و یکدست. خیابون رو برف پر کرده .و چند ماشین توی این برف گیر کرده اند . نگاهشون میکنم ولی کاری از من بر نمیاد .

 سر چهار راه ، چرخ لبو و باقالی ایستاده و چند نفر دورش ایستاده اند. انگارتوی روزهای برفی مشتریشون بیشتره . انگار لبو یا باقالی رو باید درست توی همین برف خورد . توی همین سرما . وقتی دونه های برف روی باقالی ها مینشینه و به آرومی آب میشه .  میرم سمتش . نگاهشون میکنم . دونه های برف رومیبینم که روی لبوها مینشینند و خیلی سریع آب میشوند . از روی لبوها و باقالی ها بخار خوشگل و گرمی بلند میشه . دستم رو چند لحظه ای میگیرم روش . گرم میشن . برش میدارم . چند لحظه ای خیره میشم به دونه های برفی که روی  لبو ها مینشینند و خیلی سریع آب میشن  . دلم میخواد بخرم ولی منصرف میشم . باید وزنم رو کم کنم . باید رژیم بگیرم . به این فکر میکنم که برای دخترم بگیرم .  خیلی دوست داره . میمیره برای لبو و باقالی . بلاخره یه کم میگیرم . نه زیاد . خیلی گرون شده . همه چی گرون شده . ولی میارزه . اون خوشش میاد . خودم هم همینطور . ولی نمیخورم . فقط برای اون میگیرم . برای اون کوچولو  .

 موها ، کاپشن و لباسم سفید میشه  . به همین زودی . در عرض چند دقیقه . خیسم . خوشم میاد . سردمه ولی خوشی لذت بخشی وجودم رو گرفته . به برف ها نگاه میکنم . داره میباره . زیبا و دلنشین . آه که میکشم از دهانم بخار میاد . حرف هم میزنم همینطور .دلم میخواد حرف بزنم . فقط به خاطر بخاری که از دهنم بیرون میاد . چند بار این کار رو میکنم . با باقالی فروش و یکی دونفر دیگه در باره هوا و لبو ها صحبت میکنم . حرفهای معمولی . در باره قیمت و وزن و کیفیت .

چند روزه هوا سرده . خیلی سرد  . دیروز چند ساعت برقمون رفت . موندیم توی سرما . نه آب داشتیم و نه شوقاژ . یاد شهرهای دور افتاده و بدون امکانات افتادم . بیشتر از همه کردستان . این روزها بیشتر از قبل به اونها فکر میکنم . بیشتز از قبل هم دوستشون دارم . سرما برای اونها واقعا مصیبته. همینطور خسته کننده و ناعادلانه . وقتی واژه ناعادلانه رو مینویسم یاد یارانه ها میفتم . قراره همه چیز از این طریق عادلانه بشه و حق به حق دار برسه !!!! حقی که مرفهین بی درد از قشر محروم و بی پناه دریغ کردن . دلم از این واژه ها آشوب میشه . نمیخوام چیزی ذر باره اش بنویسم . ناراحتم میکنه . مثل خیلی چیزای دیگه . میگن اینطورعادلانه تره . این طور میگن . اینطور تبلیغ میکنند . منکه چشم آب نمیخوره . ولی ...مثل همیشه باید بگذریم . اینجا نباید فکر کرد . اینجا ....... نباید به این چیزا دقیق شد . گرفتار میکنه آدم رو . کلا بحث عدالت همیشه یه کلاف سر درگمه . بخصوص .... دوباره چند تا نقطه . چقدر این نقطه ها این روزها کارایی دارند . انگار سرنوشت ما توی همین نقطه هاست که شکل میگیره . انگار همه حرف ها توی همین نقطه هاست که معنا پیدا میکنند . واژه هایی که با چند نقطه  پنهانشون میکنیم . مجبوریم که پنهانش کنیم .  حرف هایی که نمیتونیم بزنیم . نقطه هایی که میتونند هزاران معنی داشته باشند و به کلام نمیان .   

باقالی ها رو بی خیال میشم .  یه کم لبو میگیرم  . بعد میرم ساندویچی سر چهار راه و یه ساندویچ بندری سفارش میدم . ساندویچی رو که می بینم یاد حرف همسرم میفتم که گفته بود اونجا پیتزای خوب وجود نداره . برام خیلی عجیب بود . باور نمیکردم و حالا که امدم اینجا دلم میخواد که یه پیتزا براش بخرم و از همین جا براش پست کنم . میدونم نمیشه ولی یه  لحظه دلم میخواست که میشد . فقط یه لحظه . بی خیالش میشم و سفارش بندری میدم . مزه تند مخصوصی داره . دوست دارم . داغه . این روزها بیشتر از قبل سفارش میدم . توی مغازه هیچ کس نیست . به نظر میاد مغازه های اغذیه فروشی این روزها حال و روز خوبی ندارند . خالی از مشتری و خلوت اند . مثل بیشتر کاسبی های دیگه . تا ساندویچ حاضر بشه بیرون مغازه و  کنار چهار راه میایستم . دلم نمیاد توی این برف توی مغازه باشم . دوست دارم برف به صورت و لباسم بباره و من هی ها بکشم و بخار نفسم رو بببینم . گفتم نفس و یاد دخترم افتادم . باید برم از خونه مادر بزرگش بیارم . یه دختر کوچولوی دوست داشتنی که این روزها شده همه زندگیم . صورتم رو به آسمون میگیرم و گوله های برف روی صورتم مینشینند . کیف میکنم . خوشم میاد . دلم میخوادهمینطور بمونم و به آسمون نگاه کنم  .  دلم میخواد همینطوری فریز شم . یکی بوق میزنه . حواسم پرت میشه . من از بوق زدن متنفرم . نمیدونم چه لذتی در اون هست که بعضی مدام دستشون روی بوقه . به ماشین ها و برف و آدم هایی که کنار چرخ باقالی ایستاده اند نگاه میکنم . از نگاه کردنشون لذت میبرم . هنوز زندگی ادامه داره . هنوز مردم زندگی میکنند . هنوز میتونند از زندگی لذت ببرند . هوس بازار و سرو صدای فروشنده ها رو میکنم . اونم توی یک روز برفی . همهمه اونجا و نیرو و تلاش فروشنده ها و مردم رو در یک روز سرد و برفی . نمادیه برای زندگی و تلاش برای زنده موندن . کلا هیاهوی بازار رو دوست دارم .  انگار زندگی یعنی همین . یعنی هیاهو .یعنی چونه زدن . یعنی جنس رو به خریدار غالب کردن . یعنی بوق زدن  در جایی که نباید زد . یعنی فریز نشدن . 

 برف همه جا نشسته . از خیابون گرفته تا روی ماشین ها . همه جا روسفید کرده . سفیدیش رو دوست دارم .انگار همه چیز تمیز تر و پاک تر از قبل شده .  یاد حرفهای شب قبل افتادم  . حرف هایی که به  محبوبم گفتم  . از خیلی چپزها گفتم . دیالوگ ها رو دوباره مرور میکنم . میون اون حرفها ، چیزی که بیشتر از هر چیزی در خاطرم موند این بود که گناهکارم . بودم . ولی سخته که ادم اعتراف کنه گناهکاره . همیشه میشه یه جوری هر کاری رو توجیه کرد . آدم ها با توجیه زنده اند وزندگی می کنند . بدون اون نمیشه . سنگ روی سنگ بند نمیشه . همه چیز به هم میریزه . تنها با توجیهِ که میشه گناه کار نبود . در ضمن مفهوم گناه پیش من یه مفهوم انتزاعیه . کلا سخته که بتونم کسی رو به معنای واقعی کلمه گناه کار بدونم . از همه بدتر بعضی وقتا ( ویا شاید بیشتر مواقع ) گناه کارها رو دوست دارم . دوست دارم در باره اونها بنویسم . اونها به نوعی قربانی های جامعه هستند . قربانی های زندگی و فرهنگی که در اون زندگی میکنند . کسانی که گاهی همه چیزشون رو میبازند . گاهی حتی زندگیشون رو . در دنیای من برنده معنا نداره . نمی دونم به چی کسی میگیم برنده و بی گناه . چنین شخصی برای من وجود خارجی نداره . یا حتی اگه داشته باشه جالب نیست . من آدم ها رو به خاطر گناهانشون دوست دارم . هیچ آدمی پاک نیست . تصور اینکه کسی خودش رو پاک بدونه و بی گناه برام  قابل تصور نیست و سعی میکنم کمتر با این جور آدم ها رابطه برقرار کنم  . برام قابل تحمل نیستند . به نظرم دورغین و متوهم اند .  این آدم ها نه تنها پاک نیستند که به نظرم شخصیت جالبی هم ندارند . اونها نه تنها به دیگران که بیشتر از همه به خودشون دروغ میگن .

 این روزها دلم میخواد در باره گناهکارها بنویسم . انگار مجبورم .انگار نمیتونم که ننویسم . چیزهایی هم نوشتم  . مثلا برای مردی که مردی دیگه رو توی میدون کاج به خاطر ناموس کشت . برای زنی که شوهرش رو توی خیابون و جلوی چشم مردم با چاقو از پا انداخت . برای شهلا جاهد. یا خود ناصر محمد خانی که معشوقش رو ، که از چهارده سالگی عاشقش بود ، نبخشید و به پای چوبه دار فرستاد . هنوز عربده های اون جاهل خیابون کاج توی گوشمه . اون تراژدی فرهنگ ما بود . اون خودش محصول و قربانی همین فرهنگ بود . فرهنگی که توش بزرگ شده و بهش گفته که باید به خاطر ناموس بکشی و یا حتی کشته بشی . اون احتمالا در فرهنگی زیسته که فکر میکرده به خاطر کاری که کرده باید جایزه هم بگیره . شاید هم نزد عده ای مثل خودش گرفته . هنوز عده ای هستند که این غیرت رو افتخار میدونند . هنوز عده ای هستند که نادانی رو پرستش کنند . هنوز عده ای هستند که ....

توی این برف و دراین لحظه زیبا به این فکر میکنم که اون خودش قربانیه . دردناکه ولی هست . قربانی جهل و حماقت یک فرهنگ .....و غم بار تر از همه اینکه اون باید به دار آویخته شه تا عبرت همین جامعه و همین فرهنگ باشه .  فرهنگی که خودش چنین شخصیت هایی رو پرورش میده . جامعه ای که بلاخره نفهمید اول مرغ بود یا تخم مرغ . جامعه ای که هنوز نمیدونه قصاص عدالت نیست ، انتقامه . جامعه ای که هنوز درک نکرده عدالت چیزی فراتر از احساس های شخصی ماست در مورد دیگران ، گناهکاران و یا مجرمین . یه بخشی از عدالت دمیدن روح بخشش میون مردم از طریق قانونه  . حرفی و بحثی که حالا حالا ها نمیتونیم در باره اش چیزی بگیم . متاسفم . جاش هم اینجا نیست . مثل خیلی چیزهای دیگه بگذریم .

داره برف میاد . زیبا و آروم . خوشم . حال خوبی دارم و با این حال نمیتونم بعضی چیزها رو فراموش کنم . نمیتونم . نمیشه  . خاطره این دارها کابوس هر شبمه . تقریبا همیشه بهش فکر میکنم . چه در یک روز زیبای برفی و یا در یک روز آفتابی . به همشون . به همه اون هایی که به بالای دار رفتند . به همه اون هایی که زندگیشون رو به خاطر یه لحظه اشتباه از دست دادند . بعضی گناهکار ؛ بعضی بی گناه . بعضی قربانی . اون ها رو میبینم . هر دفعه یک جور . هر بار به یک شکل . و بیشتر از هر چیز در حال جان دادن بالای دار . باید این حکم رو متوقف کرد . با دار و مرگ هیچ وقت ، هیچ جامعه ای به سعادت نرسیده . نمیرسه . مشکل جای دیگه است . فکر کنم دیگه همه این رو میدونند . ولی اصرارشون به قصاص برای من قابل فهم نیست . درک نمیکنم . 

ها میکنم . سرده . برف میاد . زیبا . و با این حال من نمیتونم چهره و نگاه شهلا رو موقع مرگ فراموش کنم . جلوی چشممه . هنوز فکر میکنم قبلا از دار به چی فکر میکرده ؟ هنوز فکر میکنم امید داشته که توسط معشوقش بخشیده بشه ! حتما فکر میکرده بخشیده میشه . حتما این امید رو داشته . معشوقی که از بچگی عاشقش بوده و حتی به خاطرش آدم کشته . یا شاید کشته . چون به نظرم پرونده خیلی هم کامل و دقیق نبوده . اینجاست که این دار و این مجازات سخت تر و دردناکتر به نظر میرسه . کسی رو به خاطر پرونده ای ناقص از زندگی محروم میکنیم . کسی که  قبل از معشوقش بیدار میشده و روی کاسه توالت مینشسته ، که وقتی معشوقش مینشینه سرمای کاسه ی توالت  رو حس نکنه !! عشق با همین جنونه که معنا پیدا میکنه . یا همین فداکاری و از خود گذشتگی  و یا حتی جنایت . در روزهایی که دیگه کمتر چیزی در باره عشق میشنویم و لذت میبریم ، کار شهلا اگر چه دردناک ولی به هر حال به یاد موندی بود . با همه این حرف ها این شهلا بود که در خاطره ها موند . ناصر تموم شد . این وسط چه کسی میتونه تعیین کنه که چه کسی برنده است و چه کسی بازنده . ناصر زنده موند ولی برای من از هر بازنده ای بازنده تر بود . برای خودش هم همینطور . باید ازش بپرسیم لذت انتقام و قصاصی که تا این حد در انجامش مصر بود ؛ به اون عدالت و خوشحالی رو که درنظر داشته داده ؟ آیا مجازات عاشقش آرومش کرده ؟ آیا عدالت در حق اون و زندگیش جاری شده ؟  آیا من بعد میتونه شب ها با خیال راحت بخوابه ؟ اصلا میتونه بخوابه ؟ اصلا اون میتونه زندگی کنه ؟ نه . نه . نه . وحشتناکه . فکر کردن به اون دردناکه . هر جور که نگاهش کنی  نگرانت میکنه . غمگینت میکنه . خسته ات میکنه .به بن بست میرسی . حکایت اون هم حکایت جالبیه برای نوشتن . حکایت یک بازنده زنده . یه مسخ شده . کسی که شاید سایه شوم این نبخشیدن نه تنها بر گرده ها و شونه هاش که بر گرده های یک فرهنگ سنگینی میکنه . یک ملت . یک کشور . برگرده های این تاریخ و این دوره از زمان که ما در اون زندگی میکنیم . ما کسانی که به خاطر سکوتمون گناهکاریم . ما کسانی که میبنیم و دم بر نمیاریم . ما کسانی که نمیتونیم ببخشیم .

ما ملت مسخ شده ای هستیم . بی روح ، بی امید و گناهکار . و این تنها درد جامعه ما نیست . تراژی اینجاست که این مسخ شدگی رو به سادگی پذیرفتیم . مثل خواهر گرگور سامسا توی مسخ کافکا که با سادگی مسخ شدن برادرش رو قبول کرد و به راحتی جنازه مسخ شده برادرش رو از گوشه اتاق برداشت و به زباله دان انداخت . با خاکروبه . با خاک انداز . همه ما انگار همون مارگریتی شدیم که نسبت به جنازه مسخ شده برادرش بی رحم و بی ترحم بود . اینجاست که تراژدی نه مسخ شدن که قبول این مسخ شدگی است . بی دغدغه و راحت . آنهم به این شکل . اینقدر ساده و اینقدر بی هزینه . اینقدر چیپ و اینقدرمبتذل .  در باره  این دو حادثه خیلی چیزا نوشتن . اما فکر میکنم حق مطلب رو در باره اش ادا نکردند . در باره اش باید بیشتر از اینها مینوشتند . خیلی بیشتر .این دوحاذثه  و حوادثی از این دست باید ما رو به خودمون بیاره . اینکه داریم کجا میریم و در حال از دست دادن چی هستیم ؟  داریم چی بدست میاریم ؟ اصلا کجا داریم میریم ؟

این روزها مثل اینکه دیگه کسی ؛ کسی رو نمی بخشه . انگار عطوفت و عشق از این شهر رخت بر بسته . انگار این بزرگترین و غم انگیزترین فاجعه این روزهای ماست .  

حالا که دارم فکر میکنم . حالا که سردمه . حالا که داره برف میاد و من تقریبا خوشحالم ؛‌ با خودم میگم ای کاش اینها رو دیشب میگفتم  . نمیدونم چرا نگفتم . دلم میخواست بهش میگفتم که خیلی وقته که دیگه کسی رو گناه کار نمیدونم . دیگه خیلی وقته که نمیدونم گناه چه مفهومی داره . چه تفسیری و چه معنایی .  دلم میخواست خیلی چیزها رو بهش میگفتم که نگفتم . نه به خاطر توجیهِ خودم . نه . دیگه خیلی وقته که خودم رو توجیه نمیکنم . مفهوم این کار در خلوت و اندیشه ام دیگه معنایی نداره . مفهومش رو از دست داده ؛ هر چند که هنوز در برابر دیگران و در مواجهه با دیگران احتیاج به توجیه دارم . احتیاج به دفاع و مقصر دانستن دیگران .  فقط و فقط وقتی که در برابرشخص دیگه ای قرار میگیرم  و باید از خود و اشتباهاتم دفاع کنم . و نه وقتی که با خودم روراستم و صادق . دلم میخواست این رو بهش میگفتم  . در باره همه چیز . در باره هم کس . و در باره زندگی کردن در جایی بدون امید . بدون بخشش . در باره اینجا . جایی که خواسته و ناخواسته همه ما هم گناهکاریم و هم بیگناه . گناهکار به این خاطر که چیزی نمیگیم و بی گناه به این خاطر که شاید نمیتونیم چیزی بگیم . ما هم محصول همین فرهنگیم . ما هم همین جا بزرگ شده ایم . با همین ترس ها و با همین دغدغه ها .

در موقعیتی که نه میشه نوشت و نه میشه زندگی کرد ، بودن کسی که بشه باهاش حرف زد و ودرد دل کرد غنیمته . یه جور سنگ صبور . یه جور دیالوگ . یه جور تخلیه کردن خودم در دیگری . میدونم براش سخته ولی هیچ وقت چیزی نگفته . انگار میدونه که دارم چه بلایی سرش میارم و چیزی نمیگه .  دلم میخواد صداش کنم . توی همین سرما و توی همین برف زیبا . به نظرم صدام رو میشنوه . همیشه شنیده . همیشه حس کرده . همیشه جواب داده .

 ساندویچم حاضره . با دلستر انار میخورمش . داغه . داغه داغ . تند ِتند .  خوب بهش فلفل میزنه . مزه خوبی داره . دندونم درد میکنه . دندون جلویی ام لق شده و میخواد بیفته . یه جوری باهاش کنار میام . اینجا تنها جاییه که من بندری هاش رو دوست دارم . جای دیگه بندری سفارش نمیدم . خوب درست نمیکنند . موقع خوردن دوباره به برف نگاه میکنم . داره میباره . میام بیرون و ها میکنم . هر بار که به نفس کشیدن و ها کردن فکر میکنم یاد دخترم میفتم . دلم میخواد باهاش بازی کنم . ولی میدونم که خوابیده . پیش مادربزرگشه . حتما ذوق فردا رو داشته . قول دادم  ببرمش برف بازی . قراره باهم آدم برفی درست کنیم . دلم میخواد اونقدر برف بباره که بشه آدم برفی درست کرد . فکر کنم بباره . این برف حالا حالا ها هست . حالا حالاها میباره و میتونم امیدوار باشم که فردا یه آدم برفی درست میکنیم . مطمئنم.

بعد از خوردن ساندویچ راه میفتم که برگردم خونه . یه کم راهم رو دور میکنم که بیشتر از این هوا لذت ببرم . توی راه سعی میکنم به چیزی فکر نکنم . دلم میخواد فقط سفیدی برف رو احساس کنم . بارش و پاکیش رو .  توی این روزهای سیاه  سفیدیش میتونه همه چیز رو از یاد آدم ببره . همه تاریکی ها رو . همه تیره گی ها رو . یاد یک شعر شاملو میفتم . برف نو  برف نو .... (١ ) زیر زبون میخونمش . شاملو رو دوست دارم . بزرگ بود . خیلی بزرگ .

.........

وقتی میرسم خونه میبینم بچه خوابیده . زودتر از همیشه خوابش برده . کمی نگاهش میکنم . دلم میخواد بیدار بود و لپش رو با دست میگرفتم . دلم میخواست صدام میکرد . با همون زبون شیرین و بچگونه . انگار همبن صدا کردنه که به آدم هویت میده . شخصیت و مسئولیت . لذت و عشق . میارمش خونه خودمون و توی تخت میخوابونمش . یه لحظه بیدار میشه . نگاهی میکنه و وقتی میبینه منم دوباره میخوابه .  پتو رو میکشم روش و لبوهایی که براش گرفته بودم رو میزارم توی یخچال . فردا دوباره گرمش میکنم و بعد از برف باری میخوریمش . میچسبه . میام پشت میزم . کامپیوترم رو روشن میکنم . میخوام بعد از مدت ها یه متن برای وبلاگ بزارم . چند تا متن نوشتم  . میخونمشون . یکی دوتا ناقصند و بعضی رو هم نمیشه منتشر کرد . متن هایی در باره شهلا جاهد و مردی که در خیابان کاج آدم کشت . و چند نفر دیگه . ولی نمیشه گذاشت وبلاگ . دیشب شنیدم که شریک جرم دل آرام دارابی در زندان خودکشی کرده . همونی که بهش گفته بود قتل رو به این خاطر که زیر هجده سال داره قبول کنه و دختر بیچاره به خاطر عشق و سادگی پذیرفته . بعد اما به خاطر اون سادگی مجازات شد . به دار آویخته شد . حالا دوست پسرش خودش رو کشته . به خاطر عذاب وجدان . نمیدونم چی بگم . این دارها و این خودکشی ها عذابم میدن . 

با این حال من توی سایت ها چیزی ندیدم . نمیدونم تا چه قدر خبر صحت داره . میگفت حقش بوده . و من بهش گفتم زندگی شیرینه . اونقدر شیرین که گاهی ادم حتی به معشوقش هم خیانت میکنه . کاری که خیلی ها کردند ،  میکنند و خواهند کرد  . در این میان اونهایی که این کار رو نکردند بزرگند . کسانی که برای یه لحظه زندگی کردن حاضرند تن به هر کاری و هرخفتی بدن زیادند . بیشتر مردم قهرمان نیستند . میترسند . به زندگی بیشتر از اخلاق و آرمان اعتقاد دارند . شاید من هم جز همون ها باشم . شاید برای من هم زندگی مهمتر از هر چیز دیگه باشه . شاید . نمیدونم . همه چیز تنها وقتی که اتفاق میفته معنا پیدا میکنه . بدون واقعیت ، رویا بافی چیزی جز توهم نیست .

 به متن ها دوباره نگاه میکنم . کدومشون رو باید منتشر کنم . نمیشه . فکر کنم چاپ نشن بهتره . هیچ کدومش رو نمیتونم چاپ کنم . متن هایی که برای نوشتنشون وقت زیادی گذاشتم ولی نمیتونم بزارم که کسی بخونش . انگار مینویسم که کسی نخونه . انگار مینویسم که برای خودم بمونه . هیچ کس نمیدونه که چند متن و برای چه موضوعاتی نوشتم . نگاهشون میکنم . میخونمشون . خوشم میاد . ولی نیمتونم بزارم وب . دلم میگیره .  آهی میکشم و یک دفعه احساس خستگی میکنم . از همه چیز . از این همه نگفتن ، از این همه ننوشتن ، از این همه در پستو ماندن و دم برنیاوردن دلم میگیره .  انگار حتی برای سایه مون هم نمیتونیم بنویسبم . سایه هایی که انگار بدون نورهم وجود دارند و دست از سر ما برنمیدارند . اونها ته ذهنمون حک شده اند . اونها مهمترین و راز آلود ترین بخش از وجودمون هستند . اونها رو سرکوب میکنیم و در عین حال برای همون ها مینویسیم . انگار مخاطب های ما همون ها هستند . کسانی در درون خودم که فقط به خودم تعلق دارند . سایه هایی که به ناله ها ، تحقیرها و دردهای خودمون گوش میدند . بدون هیچ توقعی ؛ بدون هیچ لذتی . مسخ شده و معنا باخته . هم گناهکار , هم بیگناه . هم قربانی .

نمیتونم متن هایی که نوشتم رو  منتشر کنم . میزارمشون کنار و این متن رو مینویسم . فکرکنم باید در باره عشق بنویسم و امید . فکر کنم نیاز جامعه ما این باشه . ما اینها رو از دست دادیم . امید و آینده رو . دو واژه ای که میترسم در باره اون ها چیزی بنویسم  . شاید حتی به این خاطر گناهکاریم . شاید به این خاطره که باید خودمون رو مقصر بدونیم . شاید به این خاطر که ... نمیدونم .هیچی نمیدونم . نمیفهمم .

این روزها بیشتر ازهر چیزی دلم میخواد حرف بزنم . با کسی که میتونم حرف بزنم . کسی که میدونم دوستش دارم . توی یک شب برفی و سرد . وقتی میلیون ها کیلومتر فاصله بینمون هست . اون تنها کسیه که این روزها به حرف من گوش میده . درست در روزهایی که بیشتر ازهرچیزی دلم میخواد شنونده باشم و نه گوینده  .  دیشب بهش گفتم . گفتم که دلم میخواد فقط بشنوم . دیگه حوصله نوشتن و حرف زدن در باره اینجا رو ندارم . دوست دارم اون برام بگه . دوست دارم اون با من حرف بزنه . من دیگه خالی ام و پوچ . به خاطر این شنیدن و نه گفتن  .

تو بگو . تو حرفهات قشنگتره  . زیبا تر و امیدوار کننده تر . از هر چی که دلت میخواد . فقط از اینجا نگو .

....

داره برف میاد . برف . خیلی وقته که نباریده . خیلی وقته که سپیدیش رو به رخمون نکشیده  . خیلی وقته که این شهر آلوده است . خیلی هم آلوده است . دلم میخواد حالا حالا ها بباره . حالا  حالا ها .


 


----------------------------------------------------------------------------------------------

(١)

برف نو  برف نو سلام سلام

بنشین خوش نشسته ای بر بام

پاکی آوردی ای امید سپید

همه آلودگی است این ایام .

احمد شاملو

  
نویسنده : خواب های یک آدم بیدار ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٧
تگ ها :

از یک شاعر ناشناس

...

...

آغوش بی حجاب میخواهم
آری میوه ی ممنوعه ی من مدتیست بالغ شده

....

...

  
نویسنده : خواب های یک آدم بیدار ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
تگ ها :

روایت یک دوستی

روایت یک دوستی

چند وقت پیش و از طریق همین فضای  مجازی (اینترنت) بود که دوستی از دست رفته اما دوست داشتنی رو  پیدا کردم . کسی که سالها بود خبری ازش نداشتم و ته ذهن و خلوتم دلم میخواست ردی از اون پیدا کنم . اینکه چکار میکنه . کجاست و در چه حالیه . کسی که با اینکه از پیش ما رفت و در کنارمون نموند ،هیچ وقت از خاطره و یادمون فراموش نشد . تا اینکه به لطف همین فضای مجازی ( که گاهی از هر واقعیتی واقعی تر به نظر میرسه ) پیداش کردم و یادمه با دیدن اسمش پبش از هر چیز ذوق زده شدم . بعد از خوشحالی خندیدم و کمی بعد  بغض کردم . با این حال احساس کلی من شگفتی وحیرت بود . راستش همیشه این سوال برام مطرحه که دنیا داره کوچک و کوچک تر میشه یا بزرگ تر و بی در وپیکرتر. اینکه فردی رو بعد از سال ها ، ازمیون میلیاردها انسان که در جهانی به این بزرگی  ( یا کوچکی  ) گم کرده اید ،  پیدا کنید  ، احساس متناقضی از دنیا و بزرگیش بهتون دست میده که فهمش ساده نیست .  مسئله ای که تاتجربه اش نکنید  قابل درک نیست  .

کسی که فکر میکردم شاید هیچ وقت پیداش نکنم و هیچ وقت نبینمش حالا دوباره انگار در کنارمه . کسی که اگر چه ارتباطمون از طریق اینترنت و فضای مجازی است ، ولی میتونم باهاش حرف بزنم و بگم هر چیزی روکه در دوره ای از زندگی از گفتنش به هر دلیلی عاجز بودم . فردی که دوست دارم اشتباهاتی که دربرابرش داشتم رو ببخشه و  تا حدودی اون رو جبران کنم . همه چیزهایی رو که باید بهش میگفتم و نگفتم و همه اون چیزهایی که باید از اون میخواستم و نخواستم و همه اون چیزهایی که باید بهش میدادم و ندادم ‌. کسی که میتونستم باهاش خوشبخت باشم و با این حال به خاطر اشتباهاتم از دستم رفت . مسئله ای که اون موقع برام مفهوم نبود و بعدها بود که به معنا رسید فکر کنم در روزگار بدشانسی ها ، خوش شانس بودم که دوباره میتونم در کنارش باشم . برای پوزش از گذشته و همینطور جبران اون و همینطور برای آغاز دوستی ای زیبا تر ، تازه تر و سالم  تر . و برای خیلی چیزهای دیگه  .

....

باید بگم یافتن کسی که رابطه ای ناتموم باهاش داشته ام هم زیباست و هم رنج آور. زبیا به این خاطر که دوباره همه چیز زنده شده و  رنج آور به این خاطر که هیچ چیز مثل گذشته نیست .  هیچ چیز . موقعیتی رو از دست دادم که هیچ وقت نمیتونم دوباره بدستش بیارم . یعنی حتی اگه بخوام ( که میخوام ) ؛ نمیشه .  علیرغم مشکلات و مسائلی که وجود داره ، دلم میخواد رابطمون ادامه پیدا کنه  و به شکل تازه تری دوستی مون رو ادامه بدیم  ، هرچند  خیلی چیزها از کنترل من خارج شده و به خواست من تنها ربط نداره . کسی که به هر حال به خاطر خصوصیات اخلاقی من چه درست و چه نادرست از کنارم رفته و نمیتونم و نمیشه هم مثل گذشته این رابطه رو ادامه بدم  . کسی که با وجود هزاران کیلومتر فاصله و در فضا و مکانی دیگه ،  همه اون چیزهایی رو برام زنده کرد که گاهی از زنده شدنشون ؛ هم دلگیر میشم و هم خوشحال . برای نبودنش و از دست رفتنش ناراحتم و گاهی برای اینکه چطور خوشبختی و خوشحالی ای که میتونست نصیبتم شه ، به راحتی از دست  دادم  ؛  دلم میگیره . در این سالها که بدترین اتفاقات و تلخ ترین روزها رو سپری میکنم  ، این ارتباط با همه زیبایی و تلخی اش شاید بهترین اتفاق زندگی ام بوده . به همین خاطر دلم میخواد از همه اون حوادثی که باعث دلخوریش شده بود عذر خواهی کنم .  شانسی که  بندرت پیش میاد و خوشحالم که نصیبم شده . همین جا میخوام اگه این متن رو میخونه که میدونم میخونه ، دوباره بگم که با تمام این اتقافات و فاصله ها ، برام با ارزش بوده و هست . این اعتراف رو میکنم و خوشحالم که با کمی پختگی ، جرات و شهامت این رو دارم که بتونم از کسی عذر خواهی کنم . به خاطر همه چیز . به خاطر تقصیراتم و به خاطر همه اون اتفاقات که باعث جدایی و فاصله مون شدند . و به خاطر چیزهایی که حتی اگه بخواهیم  شاید هیچ وقت جبران نشوند و مطمئنا هم نمیشوند  .

دردناکه ولی حقیقت داره که انسان مجموعه احساس ها و رابطه های از دست رفته است . رابطه هایی که اونطور که دلمون میخواد پیش نرفته اند و بعد از مدتی به سرنوشتی دچار میشوند که گریزی از اون نیست : دور ، از دست رفته و ناتمام . و ناراحت کننده تر از همه  گاهی معذب کننده وجدان . روندی  که حتی اگر بخواهیم قابل بازگشت نیست .  با این حال و با تمام این حرفها ، هر احساس از دست رفته ای به نوعی ، برانگیزنده احساس و نیاز به رابطه ی جدیدتری رو دردرون خودش پرورش میده .  رابطه ای که جبران کننده نواقص قبلی است و همینطور پویاتر ، سالم ترو  تازه تر  . حتی متفاوت ترو عقلانی تر از گذشته .

 خوشحالم که گم شده ام رو دوباره پیدا کردم و میتونم دوباره و از طریق همین فضازی مجازی درکنارش باشم . نه مانند گذشته بلکه با شرایط کنونی و در  نظر گرفتن دنیایی که هر دومون برای خودمون ساختیم و در اون زندگی میکنیم و اون رو چه خوب وچه بد پذیرفته ایم . هر چند تلخ و یا شاید ناخواسته . هرچند دور ، اما ممکن و قابل قبول  ، که در بردارند هیچ گونه مزاحمتی برای هیچ کدوم از ما در هیچ عرصه ای نباشه .

میدونم که نمیشه گذشته رو اونجور که میخواهیم درست کنیم  . اما میتونیم به خاطرش  دنیای تازه تری رو بسازیم و دوستی جدیدتری رو تجربه کنیم و با وجود فاصله ی زیاد  ،  کمک ،  همدرد و همراه خوبی برای هم باشبم . به خاطر تنها نبودن و همدلی در روزهایی که به یک دوست و همراه نیاز داریم . برای روزهایی که شاید  همدمی برای نا گفته هامون بخواهیم .  شاید . شاید . و باز هم شاید ....

اما

 این زمان و برای این روزها .

این روزها دلم میخواد خودم رو ول کنم و به همه سوالاتی جواب بدم که سالهاست در درونم انباشته شده . سوالاتی که به گذشته ؛ به عشق های نافرجام و خاطراتم مربوط میشه . به روزهایی که عاشق بودم و به روزهایی که میتونستم کسی رو دوست داشته باشم  . گذشته ای که از اون تنها روزهای عاشقی اش رو دوست دارم . روزهای باهم بودن و روزهای  سرزندگی و خوشحالی . روزهایی که همه چیز رو برای کس دیگه ای میخواهی . و بدون اون هیچ چیز معنا و مفهومی نداره . روزهایی که مهربانی ،‌ شفقت و عشق به زندگی وجودت  رو پر کرده و از اعماق وجودت دلت میخواد بخشنده و امیدوار باشی . روزهایی که فکر میکنی میتونی کوه رو  از جاش بکنی . روزهای هیجان امیز و گاه غم افزا . روزهایی که هیچ وقت فراموش نمیشوند و نخواهند هم شد .

این روزها فقط و فقط به کسانی فکر میکنم که در دوره ای از زندگی ، به من تجربه و درک دیگری از انسان و خودم دادند و روزگاری رو به یادم آوردند که از مهمترین و زیباترین روزهای زندگی ام بوده اند . تجربه ای که زنده شدنش ؛ در بردارنده ِدرک ِخیلی از لذت ها بود و به یاد آوردنش ، سوالات زیادی را پدید آورد که هنوز بی پاسخ مانده است . پرسش هایی که باید جوابی برایشان پیدا کرد . 

الان که دارم این مطلب رو مینویسم و با توجه به خاطراتی که داشته ام ، به این موضوع فکر میکنم که دوست داشتن حس عجیبه . دراین وضعیت احساسی رو تجربه میکنیم که شاید هیچ وقت تکرار نشه . احساس لذت بخش دوست داشتن کسی و به دنبالش برانگیخته شدن حس فداکاری , مراقبت و دلسوزی و... . واژه هایی که در دنیای  تجرد و تنها  زیستن معنا و مفهومی ندارند . واژه و احساس هایی که با بودن کسی در کنارتان و عشق به اون هویت پیدا میکنند . یادمه پارسال پستی رو نوشته بودم و از اینکه خیلی وقته کسی رو ندارم که در نهایت لذت , چیزی رو بهش ببخشم ،  احساس نا سالمی ، ناتوانی و بیمار بودن روحم رو میکردم . احساسی که ریشه اش به تنهایی باز میگشت . به تجرد و انفراد مطلق .(  این پست رو هیچ وقت نگذاشتم و شاید هم هیچ وقت نگذارم .  تلخ تر ؛ شخصی تر و دردناک تر از این بود که کسی بخونه و به حریم ناگفته های شخصی تعلق داره )

 . بعد از سالها تجربه و مطالعه ، تازه و در این سن و ساله  که میدونم و میفهمم که انسان ، فقط با حضور دیگریه که معنا و مفهوم پیدا میکنه و به تنهایی درکش از خودش , ‌زندگی و خواسته هاش ناکامل ؛خودخواهانه و تک بعدیه . بحث ارزش گذاری نیست . بحث تفاوت های دو نگاه و دو شخصیته . تجرد و تاهل . همیشه کسی باید بیرون از خود آدم باشه که خود آدم رو به خودش نشون بده . ظرفیت ها ، توانایی ها ، مسئولیتها و خیلی چیزهای دیگه و ... خصوصیات و شخصیت انسان همیشه در چنین شرایطی پرورش پیدا میکنه . انسان زندگی " می شود " ، زندگی  نمی کند " و حرکات و خصوصیات اخلاقی اش در برابر واکنش به دیگرانه که شکل میگیره ، نه به مفرد بودن وجودش . واکنش ها و عکس العمل هایی که به محیط و انسان های پیرامونمون نشون میدیم و همین باعث شکل گیری شخصیت و هویتمون میشه . واکنش هایی که در محیط های متفاوت ، شخصیت های متفاوت میسازه . وا کنش هایی که به هنگام علاقه و عشق ، هویتی دیگه و به هنگام تجرد و تنهایی  ،  باعث بروز خصوصیات دیگه ای در شخص میشه  که من اولی رو به دومی ترجیح میدم . به این دلیل که .. ..(...‌دوست داشتم این مطلب رو که به هایدگر و لویناس و لکان و دیگران میرسه ادامه بدم ولی فکرکنم اینجا جاش نیست .بمونه برای روزی دیگه و شاید پستی دیگه  )

 ....این روزها شاید بزرگترین و بهترین احساسم اینه که انسان انگیزه بخشی رو در کنارم دارم . کسی که با هر بار فکر کردن به اون انگیزه ی بیشتری برای نوشتن و زندگی کردن بدست میارم . و از همه مهمتر در وضعیتی که همه به نوشتن و کار ادبی سرزتش بار و به چشم عاقل اندر سفیه نگاه میکنند ( و برای منصرف کردنم از ادامه کار ، مدام وضعیت درد ناک زندگی و سرنوشت تلخ کتاب های نویسندگان کشورم رو به رخم میکشند ) ،  او تنها کسی بود که از ته دل برای تموم کردن این کتاب ها به من انگیزه داد . تنها کسی که با حضورش مشوق من شد برای تموم کردن همه اون کارهای ناتمام و همچنین انگیزه و الهامی  شد برای فکر کردن به کتابی جدید با نوشتن این جمله ناخواسته یاد موزیکی افتادم که سالها پیش (اوائل دهه نود ) گوش میدادم و آلان سالهاست خبری ازش ندارم . مستر مستر با آهنگ  بروکینگ وینز یا بالهای شکسته .‌ ترانه ای که خواننده اش از اعماق وجود از محبوب و معشوق آرمانی اش میخواست که بالهای شکسته اش رو درمان کنه و به  او قدرت پرواز کردن در این جهان خسته و دلگیر رو بده . برای رسیدن به زیبایی ها و درک پرواز .

بیشتر مواقع فکر میکنم این یکی از زیباترین تمثیل ها از میون هزاران تمثیلی باشه که میتونیم از دوست داشتن و عشق استنباط کنیم . بال پروازی که دوست داری از معشوقت ( و یا دیگری ) بگیری و با اون به جاهایی پرواز کنی که دلت میخواد در روزهای تلخی که بیشترین نیاز به پریدن و پرواز ؛  وجودت رو انباشته و دلت میخواد از همه زشتی هایی که پیرامونت رو گرفته دور شی . برای فرار کردن از دروغی که وجود همه ما رو پر کرده .  برای دور شدن از ضعف ها و نادانی های خودمون  . برای تنها نموندن  . برای رسیدن به سادگی و برای ساختن دوباره تخیلمون به خاطر ساختن دنیایی بهتر تخیلی که بزرگترین ویژگی این گونه احساس هاست و گاهی به شدت خطرناک و آسیب پذیره . تخیلی که تنها با حضور معبود و معشوق و دیگریه که میتونه پرورش پیدا کنه و اوج بگیره و به تنهایی پروازش ممکن نیست ........

.............حسی که ریشه و دلیلش به شرایط زندگی و پرورش نسل ما مربوط میشه و همینطور درک ، فهم و پرورش احساسی که شاید با آخرین دوست ، آخرین همدم و آخرین همراهم دارم و باید این حس رو بیان کنم . بیشتربه اعترافاتی میمونه که نسل ما باید داشته باشه (‌ و یا شاید باید داشته باشه . نمیدونم ) . احساسی که باید قدر و ارزش اون رو خواسته و نا خواسته بدونم

........ با گفتن جمله آخرین دوست ناخوداگاه به موهای سفیدی فکر میکنم که تک و توک در سرم پیدا شده . چند تایی و همین میتونه نشونه ای باشه از اینکه دارم پا به سن میزارم و فرصت زیادی برای حرام کردن و تنبلی ندارم . باید این لحظه ها رو ثبت کنم . لحظه هایی که شاید از پنهان ترین و اسرارآمیز ترین لحظه هایی باشند که هرکس دوست داره در ذهنش همیشه شاداب و تازه باقی بمونه و هیچ وقت کهنه و فراموش نشه . قلمی کردن لحظه هایی که شاید دیگه به وجود نیان و یا شاید حتی وجود ندارند و من باید اون ها رو خلق کنم . لحظه های میون واقعیت و خیال ، رویا و حقیقت ، بودن و نبودن . لحظه هایی که گاه هستند و گاه خلقشون میکنیم . به خاطر نیازی که به اونها داریم . به خاطر زیبایی شون .تا همیشه باشند و از یادها نرن .  لحظه هایی که بدون انها زندگی معنا و مفهوم دیگه ای داره و لحظه هایی که در هر صورت و در هر شکل و معنایی که باشند مانند باد و به سرعت ، میان و میرن و من از اینکه اونها رو از دست بدم و ثبتش نکنم ، هم نگران میشم و هم وحشت زده  .

دلم میخواد محیط و شحصیت هایی که روی من تاثیر گذاشتند جاودان کنم . با نوشتن . با روایت کردن و با گفتن . کسانی که دوست دارم در باره شون حرف بزنم و ته ضمیر ناخواگاهم پرورششون بدم . حتی شاید خیالی تر و فانتزی تر از واقعیت . دوست دارم با این کاردنیای جدیدتری رو تجربه کنم و به فهم تازه تری برسم . چه شاد ، چه غمگین . چه دردناک و چه رنج آور و از همه مهمتر چه عاشقانه تر .

در پایان

دلم میخواد مثل همیشه در زندگیش موفق باشه و براش بهترین و زیباترین چیزها رو می خوام . و برای هر دومون آرزوی موفقیت میکنم .

....

دلم میخواست این متن رو با ایمان و اعتقاد راسخ تری مینوشتم ولی نشد . نتونستم . واقعیت ، ایمان من رو به هیچ گرفت و از همه مهمتر من نمی خواستم و نمی توستم ، هم خودم و هم ایمانم و هم واقعیت پیرامونم رو به هنرمندانه ترین شکل ممکن تحریف و یا تغییر بدم .  عملی که باعث فریب دادن و فریب خوردن خودم و دیگران  میشد .  فریبی که گاهی نیاز حقیقی و اجباری برای زنده بودن و انسان ماندنه و همه ما مجبوریم که به اون تن بدیم . مجبوریم . چرا که به قول ژیژک : آنها که گول نخورده اند سخت در اشتباهند .

 

  
نویسنده : خواب های یک آدم بیدار ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٧
تگ ها :

← صفحه بعد