خاطره ی یک روز برفی

از پنجره بیرون رو نگاه میکنم . داره برف میاد . یکدست و سفید . روی زمین نشسته . روی باغچه خونه مون  . روی درخت ها و زمین .  همه جا سفیده . سفید ِ سفید . کمی گشنمه و هوس خوردن ساندویچ میکنم توی این سرما . شاید بهانه ای باشه برای بیرون رفتن . کل امروز رو خونه بودم . دلم برف میخواد و سرما . هوس بیرون رفتن میکنم . هوس برف وقتی روی سرم میباره . هوس خوردن یه ساندویچ داغ توی این سرما . دلم میخواد سرما رو با گوشت و استخونم حس کنم . شال و کلاه میکنم و بعد از مدت ها شال گردنم رو دور گردنم میپیچم و کاپشنم رو تنم میکنم .  این کاپشن رو دوست دارم . یه عزیز برام فرستاده . از یک جای خیلی دور . همیشه با پوشیدنش احساس خاصی به من دست میده . احساس گرما و حفاظت و یه کم خوش تیپی . با پوشیدنش دلم براش تنگ میشه . دلم میخواست اینجا بود . یاد حرفهای دیشب افتادم . تمام امروز رو به اون فکر کردم . خیلی آهسته صداش میکنم و دوباره به آینه نگاه میکنم . خوشم میاد . از همه چی . خودم ، لباسها و شالگردنی که دور گردنم پیچیدم و کاپشنی که روی همه اینها تنم کرده ام  . خیلی وقت بود که خودم رو برای بیرون رفتن به این شکل آمده نکرده بودم . میرم بیرون . برف میاد . زیاد . سریع و یکدست. خیابون رو برف پر کرده .و چند ماشین توی این برف گیر کرده اند . نگاهشون میکنم ولی کاری از من بر نمیاد .

 سر چهار راه ، چرخ لبو و باقالی ایستاده و چند نفر دورش ایستاده اند. انگارتوی روزهای برفی مشتریشون بیشتره . انگار لبو یا باقالی رو باید درست توی همین برف خورد . توی همین سرما . وقتی دونه های برف روی باقالی ها مینشینه و به آرومی آب میشه .  میرم سمتش . نگاهشون میکنم . دونه های برف رومیبینم که روی لبوها مینشینند و خیلی سریع آب میشوند . از روی لبوها و باقالی ها بخار خوشگل و گرمی بلند میشه . دستم رو چند لحظه ای میگیرم روش . گرم میشن . برش میدارم . چند لحظه ای خیره میشم به دونه های برفی که روی  لبو ها مینشینند و خیلی سریع آب میشن  . دلم میخواد بخرم ولی منصرف میشم . باید وزنم رو کم کنم . باید رژیم بگیرم . به این فکر میکنم که برای دخترم بگیرم .  خیلی دوست داره . میمیره برای لبو و باقالی . بلاخره یه کم میگیرم . نه زیاد . خیلی گرون شده . همه چی گرون شده . ولی میارزه . اون خوشش میاد . خودم هم همینطور . ولی نمیخورم . فقط برای اون میگیرم . برای اون کوچولو  .

 موها ، کاپشن و لباسم سفید میشه  . به همین زودی . در عرض چند دقیقه . خیسم . خوشم میاد . سردمه ولی خوشی لذت بخشی وجودم رو گرفته . به برف ها نگاه میکنم . داره میباره . زیبا و دلنشین . آه که میکشم از دهانم بخار میاد . حرف هم میزنم همینطور .دلم میخواد حرف بزنم . فقط به خاطر بخاری که از دهنم بیرون میاد . چند بار این کار رو میکنم . با باقالی فروش و یکی دونفر دیگه در باره هوا و لبو ها صحبت میکنم . حرفهای معمولی . در باره قیمت و وزن و کیفیت .

چند روزه هوا سرده . خیلی سرد  . دیروز چند ساعت برقمون رفت . موندیم توی سرما . نه آب داشتیم و نه شوقاژ . یاد شهرهای دور افتاده و بدون امکانات افتادم . بیشتر از همه کردستان . این روزها بیشتر از قبل به اونها فکر میکنم . بیشتز از قبل هم دوستشون دارم . سرما برای اونها واقعا مصیبته. همینطور خسته کننده و ناعادلانه . وقتی واژه ناعادلانه رو مینویسم یاد یارانه ها میفتم . قراره همه چیز از این طریق عادلانه بشه و حق به حق دار برسه !!!! حقی که مرفهین بی درد از قشر محروم و بی پناه دریغ کردن . دلم از این واژه ها آشوب میشه . نمیخوام چیزی ذر باره اش بنویسم . ناراحتم میکنه . مثل خیلی چیزای دیگه . میگن اینطورعادلانه تره . این طور میگن . اینطور تبلیغ میکنند . منکه چشم آب نمیخوره . ولی ...مثل همیشه باید بگذریم . اینجا نباید فکر کرد . اینجا ....... نباید به این چیزا دقیق شد . گرفتار میکنه آدم رو . کلا بحث عدالت همیشه یه کلاف سر درگمه . بخصوص .... دوباره چند تا نقطه . چقدر این نقطه ها این روزها کارایی دارند . انگار سرنوشت ما توی همین نقطه هاست که شکل میگیره . انگار همه حرف ها توی همین نقطه هاست که معنا پیدا میکنند . واژه هایی که با چند نقطه  پنهانشون میکنیم . مجبوریم که پنهانش کنیم .  حرف هایی که نمیتونیم بزنیم . نقطه هایی که میتونند هزاران معنی داشته باشند و به کلام نمیان .   

باقالی ها رو بی خیال میشم .  یه کم لبو میگیرم  . بعد میرم ساندویچی سر چهار راه و یه ساندویچ بندری سفارش میدم . ساندویچی رو که می بینم یاد حرف همسرم میفتم که گفته بود اونجا پیتزای خوب وجود نداره . برام خیلی عجیب بود . باور نمیکردم و حالا که امدم اینجا دلم میخواد که یه پیتزا براش بخرم و از همین جا براش پست کنم . میدونم نمیشه ولی یه  لحظه دلم میخواست که میشد . فقط یه لحظه . بی خیالش میشم و سفارش بندری میدم . مزه تند مخصوصی داره . دوست دارم . داغه . این روزها بیشتر از قبل سفارش میدم . توی مغازه هیچ کس نیست . به نظر میاد مغازه های اغذیه فروشی این روزها حال و روز خوبی ندارند . خالی از مشتری و خلوت اند . مثل بیشتر کاسبی های دیگه . تا ساندویچ حاضر بشه بیرون مغازه و  کنار چهار راه میایستم . دلم نمیاد توی این برف توی مغازه باشم . دوست دارم برف به صورت و لباسم بباره و من هی ها بکشم و بخار نفسم رو بببینم . گفتم نفس و یاد دخترم افتادم . باید برم از خونه مادر بزرگش بیارم . یه دختر کوچولوی دوست داشتنی که این روزها شده همه زندگیم . صورتم رو به آسمون میگیرم و گوله های برف روی صورتم مینشینند . کیف میکنم . خوشم میاد . دلم میخوادهمینطور بمونم و به آسمون نگاه کنم  .  دلم میخواد همینطوری فریز شم . یکی بوق میزنه . حواسم پرت میشه . من از بوق زدن متنفرم . نمیدونم چه لذتی در اون هست که بعضی مدام دستشون روی بوقه . به ماشین ها و برف و آدم هایی که کنار چرخ باقالی ایستاده اند نگاه میکنم . از نگاه کردنشون لذت میبرم . هنوز زندگی ادامه داره . هنوز مردم زندگی میکنند . هنوز میتونند از زندگی لذت ببرند . هوس بازار و سرو صدای فروشنده ها رو میکنم . اونم توی یک روز برفی . همهمه اونجا و نیرو و تلاش فروشنده ها و مردم رو در یک روز سرد و برفی . نمادیه برای زندگی و تلاش برای زنده موندن . کلا هیاهوی بازار رو دوست دارم .  انگار زندگی یعنی همین . یعنی هیاهو .یعنی چونه زدن . یعنی جنس رو به خریدار غالب کردن . یعنی بوق زدن  در جایی که نباید زد . یعنی فریز نشدن . 

 برف همه جا نشسته . از خیابون گرفته تا روی ماشین ها . همه جا روسفید کرده . سفیدیش رو دوست دارم .انگار همه چیز تمیز تر و پاک تر از قبل شده .  یاد حرفهای شب قبل افتادم  . حرف هایی که به  محبوبم گفتم  . از خیلی چپزها گفتم . دیالوگ ها رو دوباره مرور میکنم . میون اون حرفها ، چیزی که بیشتر از هر چیزی در خاطرم موند این بود که گناهکارم . بودم . ولی سخته که ادم اعتراف کنه گناهکاره . همیشه میشه یه جوری هر کاری رو توجیه کرد . آدم ها با توجیه زنده اند وزندگی می کنند . بدون اون نمیشه . سنگ روی سنگ بند نمیشه . همه چیز به هم میریزه . تنها با توجیهِ که میشه گناه کار نبود . در ضمن مفهوم گناه پیش من یه مفهوم انتزاعیه . کلا سخته که بتونم کسی رو به معنای واقعی کلمه گناه کار بدونم . از همه بدتر بعضی وقتا ( ویا شاید بیشتر مواقع ) گناه کارها رو دوست دارم . دوست دارم در باره اونها بنویسم . اونها به نوعی قربانی های جامعه هستند . قربانی های زندگی و فرهنگی که در اون زندگی میکنند . کسانی که گاهی همه چیزشون رو میبازند . گاهی حتی زندگیشون رو . در دنیای من برنده معنا نداره . نمی دونم به چی کسی میگیم برنده و بی گناه . چنین شخصی برای من وجود خارجی نداره . یا حتی اگه داشته باشه جالب نیست . من آدم ها رو به خاطر گناهانشون دوست دارم . هیچ آدمی پاک نیست . تصور اینکه کسی خودش رو پاک بدونه و بی گناه برام  قابل تصور نیست و سعی میکنم کمتر با این جور آدم ها رابطه برقرار کنم  . برام قابل تحمل نیستند . به نظرم دورغین و متوهم اند .  این آدم ها نه تنها پاک نیستند که به نظرم شخصیت جالبی هم ندارند . اونها نه تنها به دیگران که بیشتر از همه به خودشون دروغ میگن .

 این روزها دلم میخواد در باره گناهکارها بنویسم . انگار مجبورم .انگار نمیتونم که ننویسم . چیزهایی هم نوشتم  . مثلا برای مردی که مردی دیگه رو توی میدون کاج به خاطر ناموس کشت . برای زنی که شوهرش رو توی خیابون و جلوی چشم مردم با چاقو از پا انداخت . برای شهلا جاهد. یا خود ناصر محمد خانی که معشوقش رو ، که از چهارده سالگی عاشقش بود ، نبخشید و به پای چوبه دار فرستاد . هنوز عربده های اون جاهل خیابون کاج توی گوشمه . اون تراژدی فرهنگ ما بود . اون خودش محصول و قربانی همین فرهنگ بود . فرهنگی که توش بزرگ شده و بهش گفته که باید به خاطر ناموس بکشی و یا حتی کشته بشی . اون احتمالا در فرهنگی زیسته که فکر میکرده به خاطر کاری که کرده باید جایزه هم بگیره . شاید هم نزد عده ای مثل خودش گرفته . هنوز عده ای هستند که این غیرت رو افتخار میدونند . هنوز عده ای هستند که نادانی رو پرستش کنند . هنوز عده ای هستند که ....

توی این برف و دراین لحظه زیبا به این فکر میکنم که اون خودش قربانیه . دردناکه ولی هست . قربانی جهل و حماقت یک فرهنگ .....و غم بار تر از همه اینکه اون باید به دار آویخته شه تا عبرت همین جامعه و همین فرهنگ باشه .  فرهنگی که خودش چنین شخصیت هایی رو پرورش میده . جامعه ای که بلاخره نفهمید اول مرغ بود یا تخم مرغ . جامعه ای که هنوز نمیدونه قصاص عدالت نیست ، انتقامه . جامعه ای که هنوز درک نکرده عدالت چیزی فراتر از احساس های شخصی ماست در مورد دیگران ، گناهکاران و یا مجرمین . یه بخشی از عدالت دمیدن روح بخشش میون مردم از طریق قانونه  . حرفی و بحثی که حالا حالا ها نمیتونیم در باره اش چیزی بگیم . متاسفم . جاش هم اینجا نیست . مثل خیلی چیزهای دیگه بگذریم .

داره برف میاد . زیبا و آروم . خوشم . حال خوبی دارم و با این حال نمیتونم بعضی چیزها رو فراموش کنم . نمیتونم . نمیشه  . خاطره این دارها کابوس هر شبمه . تقریبا همیشه بهش فکر میکنم . چه در یک روز زیبای برفی و یا در یک روز آفتابی . به همشون . به همه اون هایی که به بالای دار رفتند . به همه اون هایی که زندگیشون رو به خاطر یه لحظه اشتباه از دست دادند . بعضی گناهکار ؛ بعضی بی گناه . بعضی قربانی . اون ها رو میبینم . هر دفعه یک جور . هر بار به یک شکل . و بیشتر از هر چیز در حال جان دادن بالای دار . باید این حکم رو متوقف کرد . با دار و مرگ هیچ وقت ، هیچ جامعه ای به سعادت نرسیده . نمیرسه . مشکل جای دیگه است . فکر کنم دیگه همه این رو میدونند . ولی اصرارشون به قصاص برای من قابل فهم نیست . درک نمیکنم . 

ها میکنم . سرده . برف میاد . زیبا . و با این حال من نمیتونم چهره و نگاه شهلا رو موقع مرگ فراموش کنم . جلوی چشممه . هنوز فکر میکنم قبلا از دار به چی فکر میکرده ؟ هنوز فکر میکنم امید داشته که توسط معشوقش بخشیده بشه ! حتما فکر میکرده بخشیده میشه . حتما این امید رو داشته . معشوقی که از بچگی عاشقش بوده و حتی به خاطرش آدم کشته . یا شاید کشته . چون به نظرم پرونده خیلی هم کامل و دقیق نبوده . اینجاست که این دار و این مجازات سخت تر و دردناکتر به نظر میرسه . کسی رو به خاطر پرونده ای ناقص از زندگی محروم میکنیم . کسی که  قبل از معشوقش بیدار میشده و روی کاسه توالت مینشسته ، که وقتی معشوقش مینشینه سرمای کاسه ی توالت  رو حس نکنه !! عشق با همین جنونه که معنا پیدا میکنه . یا همین فداکاری و از خود گذشتگی  و یا حتی جنایت . در روزهایی که دیگه کمتر چیزی در باره عشق میشنویم و لذت میبریم ، کار شهلا اگر چه دردناک ولی به هر حال به یاد موندی بود . با همه این حرف ها این شهلا بود که در خاطره ها موند . ناصر تموم شد . این وسط چه کسی میتونه تعیین کنه که چه کسی برنده است و چه کسی بازنده . ناصر زنده موند ولی برای من از هر بازنده ای بازنده تر بود . برای خودش هم همینطور . باید ازش بپرسیم لذت انتقام و قصاصی که تا این حد در انجامش مصر بود ؛ به اون عدالت و خوشحالی رو که درنظر داشته داده ؟ آیا مجازات عاشقش آرومش کرده ؟ آیا عدالت در حق اون و زندگیش جاری شده ؟  آیا من بعد میتونه شب ها با خیال راحت بخوابه ؟ اصلا میتونه بخوابه ؟ اصلا اون میتونه زندگی کنه ؟ نه . نه . نه . وحشتناکه . فکر کردن به اون دردناکه . هر جور که نگاهش کنی  نگرانت میکنه . غمگینت میکنه . خسته ات میکنه .به بن بست میرسی . حکایت اون هم حکایت جالبیه برای نوشتن . حکایت یک بازنده زنده . یه مسخ شده . کسی که شاید سایه شوم این نبخشیدن نه تنها بر گرده ها و شونه هاش که بر گرده های یک فرهنگ سنگینی میکنه . یک ملت . یک کشور . برگرده های این تاریخ و این دوره از زمان که ما در اون زندگی میکنیم . ما کسانی که به خاطر سکوتمون گناهکاریم . ما کسانی که میبنیم و دم بر نمیاریم . ما کسانی که نمیتونیم ببخشیم .

ما ملت مسخ شده ای هستیم . بی روح ، بی امید و گناهکار . و این تنها درد جامعه ما نیست . تراژی اینجاست که این مسخ شدگی رو به سادگی پذیرفتیم . مثل خواهر گرگور سامسا توی مسخ کافکا که با سادگی مسخ شدن برادرش رو قبول کرد و به راحتی جنازه مسخ شده برادرش رو از گوشه اتاق برداشت و به زباله دان انداخت . با خاکروبه . با خاک انداز . همه ما انگار همون مارگریتی شدیم که نسبت به جنازه مسخ شده برادرش بی رحم و بی ترحم بود . اینجاست که تراژدی نه مسخ شدن که قبول این مسخ شدگی است . بی دغدغه و راحت . آنهم به این شکل . اینقدر ساده و اینقدر بی هزینه . اینقدر چیپ و اینقدرمبتذل .  در باره  این دو حادثه خیلی چیزا نوشتن . اما فکر میکنم حق مطلب رو در باره اش ادا نکردند . در باره اش باید بیشتر از اینها مینوشتند . خیلی بیشتر .این دوحاذثه  و حوادثی از این دست باید ما رو به خودمون بیاره . اینکه داریم کجا میریم و در حال از دست دادن چی هستیم ؟  داریم چی بدست میاریم ؟ اصلا کجا داریم میریم ؟

/ 20 نظر / 10471 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

آره با اکسپلورر مشکل داشت...با فایرفاکس باز شد![چشمک]

مهدی ابراهیمی

نوشته هات هم بالغ شده. خیلی خوب می نویسی. و عشق نقطه ی آغازهای بی فرجام که شعله ور شده ازآن تمام هستی من...

نوبادی

سلام نادر جان. خوبید؟ علیرضا هستم. دوست علی خوشنامی. آدرس وبلاگتونو علی بهم داد.جای تبریک داره براتون. بخاطر بلاگتون. موفق باشید

اسحق فتحی

درود بر شما نادر عزیز ممنونم که سر میزنید زنده باشی رفیق

شيرين

درود به جان خودم خسته شديم از بس اومديم سر زديم و مطلب تازه نديديم.

بهروز

راستی برای قاتل هفده ساله روح الله داداشی متنی نوشتی؟ برای مردمی که از شب قبل برای بدار کشیده شدن او تجمع کرده بودند؟ آن جوانک عاشق که روی پل عابر پیاده دختر مورد علاقه اش را کارد اجین کرد جه؟ یا همین دو زورگیر بیچاره بیست ساله که ظالمانه اعدام شدند؟!

رونیکا

عععععععااااااللللیییییییی بببببووووود

رونیکا

[نیشخند]

رونیکا

مر30

علی بی غم

خیلی چرت بود[عصبانی]